گفت و گو با عبدالصمد صمدانی؛ نجار ۹۴ ساله اوزی

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

آخرین مطالب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    پر مخاطب ها

    برچسب ها

    ابراهیم احمدی: برای گفت‌وگو با وی، به کارگاه نجاری‌اش واقع در خیابان معلم مراجعه کردم. پشت میز کارش در حال نجاری بود. خود را متولد ۱۳۰۲ معرفی کرد، اما همچنان با چالاکی داشت تخته‌ها را اره می‌کرد.

    شرکت وی در سن ۹۴ سالگی در مسابقۀ پیاده‌روی بزرگ‌سالان، توجه مرا به خود جلب کرد. برای گفت‌وگو با او، با فرزندش عبدالفتاح و برادرزاده‌هایش عبداللطیف و نورالدین صمدانی هماهنگ کردم و به دیدارش رفتم.

    وی خود را عبدالصمد صمدانی متولد ۱۳۰۲ معرفی کرد. از ۱۳ سالگی یعنی از سال ۱۳۱۵ نزد مرحوم محمدیوسف نجار -که عبدالصمد بعدها دامادش می‌شود- نجاری را فرامی‌گیرد. وی علاوه بر اوز در روستاهای کهنه، بیدشهر و هود نجاری را ادامه می‌دهد. بعدها به‌عنوان دستیار احمدنور صالح‌پور به نجاری مشغول می‌شود. آنان هر دو با هم روزانه هشت قِران (ریال) دستمزد دریافت می‌کنند که از آن پول، دستمزد عبدالصمد هر سه روز هشت قران بوده است.

     صمدانی سال ۱۳۲۲ به سربازی می‌رود که سه ماه اول در لار، ۶ ماه دوم در جهرم و سه ماه بعد را در فسا خدمت می‌کند.  برای سال دوم به لار منتقل می‌شود. وی می‌گوید: «برای ادامۀ خدمت در لار ۴ روز پیاده با کوله‌پشتی از جهرم به لار رسیدم.» پس از پایان خدمت یک سال در اوز نجاری می‌کند.

    در سال ۱۳۲۵ به کویت سفر می‌کند. در کویت کار نجاری در ادارات دولتی را انجام می‌دهد. پس از سه سال اقامت در کویت، به اوز بازمی‌گردد و مجدداً با حاج محمدیوسف نجار این حرفه را ادامه می‌دهد.

    عبدالصمد از ۲۵ سال قبل کارگاه خود را در خیابان معلم دایر می‌کند و دستگاه‌های موردنیاز را می‌خرد. وی می‌گوید: «دستگاه سه‌کاره را با قیمت هفت هزار تومان از بندرعباس خریده‌ام و همچنان کار می‌کند. برای دستگاه خراطی، خودم نقشه دادم و در فیشور برایم درست کردند. میز کار و «سنچه» خودم درست کردم که برای پرس کردن درها از آن استفاده می‌شود

    او در مورد جد پدری‌اش می‌گوید: در بلغان امام‌زاده‌ای به نام شیخ زین‌الدین علی انصاری در مقبرۀ عمومی روستا وجود دارد که جد پانزدهم ماست و شجره‌نامۀ آن را نیز داریم. خودم هم در سال ۱۳۲۱ در مغازه‌ای که برادرم در بلغان داشت، کار می‌کردم.

    صمدانی پنج پسر و دو دختر دارد. او در مورد انتخاب نام خانوادگی خود می‌گوید: «زمانی که مأمور ثبت‌احوال به اوز آمد، عده‌ای را دعوت کرد و از آنان خواست فامیل خود را انتخاب کنند و پدر ما این نام خانوادگی را برگزیده است. بعضی از اقوام اکنون در کویت، دبی و عراق هستند. عموی پدری ما در بصره ازدواج می‌کند و یکی از فرزندان وی اخیراً فوت شده است

    عبدالصمد می‌گوید: «برای درس خواندن مرا به مدرسه فرستادند، اما مرا نپذیرفتند. بنابراین، نزد پدرم قرآن و خواندن و نوشتن را آموختم و اکنون نیز حافظ سه جزء قرآن هستم

    از عبدالصمد دربارۀ خاطرات خود از گذشته پرسیدم. او گفت: «سال ۱۳۰۸ که قلعۀ گراش را به توپ بستند، به یاد می‌آورم. یادم هست که برای شستن لباس به‌طرف تاگدار می‌رفتیم که صدای توپ را شنیدم و عمویم گفت «این، صدای به توپ بستن قلعۀ گراش است». در گذشته، امنیت شهر توسط مردم و تفنگچی‌ها تأمین می‌شد و کدخدا اسامی آن‌ها را می‌دانست. تفنگچی‌ها نیز همیشه وسایلشان آماده بود و اگر به آنان نیاز بود، سریع آماده می‌شدند. اوز در آن زمان سه دروازه داشت. اگر کسی می‌خواست به شهر حمله کند، با نگهبانان مستقر در دروازه‌ها روبه‌رو می‌شد.» 

    وی در مورد سال «گرگی» می‌گوید: «پس از زلزله، مردم در محوطۀ باز جمع شده بودند که نیمه‌های شب گرگ آمد و تعدادی از مردم را درید و زخمی کرد. چند نفر هم بر اثر جراحت زیادِ ناشی از دریدگی، فوت کردند. شب بعد که گرگ آمد، مرحوم قریشی با تفنگ آن را کشت

    صمدانی در مورد بازار اوز می‌گوید: «در این بازار پیله‌وران، مواد خوراکی، پارچه و سایر مایحتاج مردم را می‌فروختند. به یاد می‌آورم که پس از آمدن رضاشاه، در سقف بازار نام احمدشاه را که با خط زیبا نوشته بودند، پاک کردند. با آمدن زلزله، بخشی از این بازار خراب شد. در کاروانسرا نیز بیشتر، جهرمی‌ها می‌آمدند و اجناس خود را می‌فروختند و به شهر خود بازمی‌گشتند

    از عبدالصمد دربارۀ راز سلامتی‌اش پس از ۹۴ سال می‌پرسم؛ او پاسخ می‌دهد: «تاکنون به شوخی و جدی، سیگار و قلیان و دود نکشیدهام، کارم که نجاری است خود ورزش است و در محل کار تحرک زیادی دارم. سعی می‌کنم هر روز پیاده‌روی نیز بکنم

    در پایان از او پرسیدم در حال حاضر در کارگاه چه چیزهایی می‌سازد؟ او گفت: «قبلاً در و کمد می‌ساختم، اما اکنون بیشتر وسایل نان‌پزی مانند «خو» و … می‌سازم و کارهای سنگین نمی‌کنم. پسرهایم نیز کار نجاری آموخته‌اند و در این کارگاه چیزهای موردعلاقۀ خود مانند نماد برکه را می‌سازند

    پس از یک ساعت گفت‌و‌گو با کسی که علی‌رغم ۹۴ سال سن همچنان استوار و امیدوارانه به کار ادامه می‌دهد، از او خداحافظی کردیم.

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : يکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت: 21:03
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها